آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

گردش روزانه

                                                        سلام عروسکم تقریبا هر روز بعد از ظهر با هم یه گشتی دور و بر خونه می زنیم  ، بخاطر همین  اطراف رو خوب می شناسی و خودت بهم فرمون می دی که از کدوم طرف برم  بیشتر هم از کوچه های شلوغ که رفت و آمد توش زیاده خوشت می آد وقتی پا تو صاف می کنی یعنی برو به هر طرف هم که می خوای بر...
1 مهر 1391

این روزهای تو ( 17 ماهگی )

سلام عزیز دلم این روزها سرعت یادگیریت بیشتر شده درسته که حرف نمی زنی ولی وقتی کارتها تو رو می آرم کلی خوشحال می شی و هر چی می گم پشت سرم تکرار می کنی آب = آب گل = گل پا = پ توپ = اوپ چتر = اتر تاب = اب سگ = سگ اسب = اب چند روز پیش هم دستتو کردی تو چشمم و گفتی چش قربون اون چش گفتنت چند روزه خیلی بد اخلاق شدی همش جیغ می زنی  آخه این چه کاریه تو که از این اخلاقها نداشتی گلم این هم خمیازه آرنیکایی ...
1 مهر 1391

اولین جمله

سلام عزیزتر از جانم اولین جمله ای که به زبان آوردی   این چیه ؟ بود با انگشت به دستت اشاره کردی و گفتی این چیه ؟ من هم گفتم این دست بعد به پای من اشاره کردی گفتی این چیه ؟ گفتم این پا وای که چقدر خوشمزه بود ، من بابایی به هم نگاه کردیم بابایی گفت تصادفی می گه آخه آرنیکا که نمی فهمه این با اون چه فرقی می کنه ، ولی تو هر روز این جمله رو تکرار میکنی به چیزهای مختلف اشاره می کنی حالا دیگه جمله ات رو هم مخفف کردی و می گی این چی ؟  بابایی هم می گه نه دخترم می فهمه و می گه ، چند روز پیش یکی از کتابها تو بعد از یه مدت طولانی دوباره برات خوندم...
1 مهر 1391

شبا

سلام گلم شبا كه بابايي ميره ميخوابه چراغا يكي يكي خاموش مي شه ديگه راهي به جايي نداري بي سر و صدا راهتو مي كشي و ميري تو اتاقت جديدا هم با دو پا بعضي موقعه ها هم همان چهار دست وپاي قديمي فرش اتاقت را جمع مي كني بعد دوباره پهن دلم مي سوزه ميام چراغ و برات روشن مي كنم و تا ميبينم مشغولي ميدوم ميرم تو آشپزخونه بلكه يه كم كارامو جلو بندازم صدای پرت کردن اسباب بازیها بعد هم صدای قهقه ات توی دلم قربون صدقت می رم الانه که همشون رو خراب کنه فدای سرش تند تند یه کاری می کنم و از دور نگاهت می کنم ساعت 12 و نیمه خسته می شی شروع می کنی به غرغر میآرمت تو هال دوباره می رم تو آشپزخونه این دفعه صدا تو نازک کردی حرف می زنی میام نگاهت می ک...
1 مهر 1391